محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4307

تاريخ الطبرى ( فارسي )

باشد از آن چشم بپوشى . » گويد : هشام ، ميمون بن مهران را خواست تا با وى سخن كند ، ميمون به دو گفت : « پرسش كن كه وقتى بپرسند به قوت نزديكتر است . » گفت : « آيا خدا مىخواست كه عصيانش كنند ؟ » ميمون گفت : « آيا به خلاف خواست وى عصيانش مىكنند ؟ » غيلان خاموش ماند . هشام به دو گفت : « پاسخش گوى » اما پاسخ او را نگفت . هشام گفت : « خدا از من در نگذرد اگر از او درگذرم » و بگفت تا دو دست و دو پاى او را ببرند . بشر غلام هشام گويد : يكى را پيش هشام آوردند كه بنزد وى كنيزان آوازه خوان و شراب و بربط يافته بودند . گفت : « طنبور را بر سر وى بشكنيد . » و او را بزد كه پير مرد بگريست . بشر گويد : وى را تسليت دادم و گفتم : « صبورى كن » گفت : « پندارى براى آن مىگريم كه مرا زده‌اند ؟ براى آن مىگريم كه بربط را تحقير كرد و آن را طنبور ناميد . » گويد : يكى با هشام درشتى كرد ، گفت : « حق ندارى با امام خويش درشتى كنى . » گويد : هشام يكى از فرزندان خويش را مىجست كه در نماز جمعه حاضر نشده بود . گفت : « چرا به نماز نيامده بودى ؟ » گفت : « اسبم سقط شده بود ؟ » گفت : « نمىتوانستى پياده بيايى كه نماز جمعه را ترك كردى ؟ » و يك سال به او اسب نداد . گويد : سليمان بن هشام به پدر خويش نوشت : « استرم از بردن من فرومانده ، اگر رأى امير مؤمنان باشد مرا اسبى فرمايد . »